X
تبلیغات
رایتل

خاله فریده

پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 01:19 ب.ظ

خاله : سلام شونگلی ، منگولی ، تنگولی ، خنگولی ، بومبولی

شهاب: سلام خاله جان ... من 20 سالمه خاله .. بچه نیستم

خاله : خوب حالا ...من همون خاله ای هستم که وقتی میرفتی دستشویی میمومدم می شوستمت

شهاب: اون مال 18 یا 17 سال قبل بود ... الان دیگه بزرگ شدم ..

خاله : هر چقدر هم بزرگ شده باشی بازم واسه من همون شهاب کوچولو هستی

شهاب :

 


من نمیدونم چرا توی این فامیل هر جا که میریم با من اینطوری برخورد میکنن ... همه میگن بچه که بودی ما یه کاری برات کردیم ... یا این که وقتی من بچه بودم یه کاری روی اونا کردم (دستشویی روشون کردم )...ما مردیم که یه جا بریم دختر خاله ها یا دختر عموها جلوی ما روسری سرشون کنن ... اصلا منو مرد حساب نمیکنن .. میگن تو که بچه بودی ما فلان کارو برات کردیم در نتیجه تو مثل بچمون هستی ... (البته تمام دختر خاله ها و دختر عموهای من سن بالا و ازدواج کردن به جز چند تا)...به هر حال این خاله فریده ی ما که البته دیشب تازه از راه رسید و منه بیچاره رو فرستادن که برم از فرودگاه بیارمش از همون اول صحبت اعصاب منو خورد میکرد... هی میگفت تو که بچه بودی فلان گند رو زدی و من برات درستش کردم ... و من توی دلم میگفتم که بسه دیگه ترو خدا و بیرون دلم به صورت ظاهری به حرفاش میخندیدم ...

 

خاله : یادته بچه که بودی با یه 4 لیتر بنزین و یه کبریت رفتی زیر ماشین عموت ؟

شهاب : نه ...((( )))

خاله : یادته برف پاکن ماشین داییتو کندی

شهاب : نه ... ((()))

خاله : یادته منو عموت ( شوهر خالم ) توی اتاق تنها بودیم تو یه دفعه امدی داخل ؟

شهاب : اره اره اره اره


توی ادامه مطلب یه پست دیگه گذاشتم .. اگه دوست داشتید برید بخونید .. اگه حال نکردید نرید


نسیمه : دیروز با یکی از دوستام رفتیم پیش رییس بخش تا در باره ی وضعیت داغون اتاقمون حرف بزنیم ...هر چی با رییس صحبت کردم قبول نمیکرد که مشکلی توی بخش ما باشه ... شهاب ؟ گوش میدی

شهاب : اره خواهر عزیزم

نسیمه : اره خلاصه حیف که نمیتونستم از روی این صندلی چرخ دار بلند بشم وگرنه رییس رو له و په میکردم .. شهاب اصلا اینجا نیستی ها ؟ چته ؟

شهاب : هیچی دارم به حرف های تو گوش میدم ...

نسیمه : باز از اون شافتولک ها خوردی ؟ گفتم که خوشم نمیاد این کارو میکنی .. نگفتم ؟

شهاب:نه نخوردم ...

نسیمه : چرا خوردی ... بوش داره تا اینجا میاد ...

 

ما ادما همیشه وقتی که سالم هستیم هیچ وقت قدر این سلامتی خودمونو نمیدونیم ...

درسته ؟ ... بعد که یه اتفاقی برامون می افته تازه میفهمیم که ای بابا سالم بودن چقدر خوبه ... هر وقت که میرم اسایشگاه معلولین همیشه خودمو واسه دیدن بدترین صحنه ها اماده میکنم .. چون نمیتونم این صحنه ها رو ببینم .. چون وقتی میبینم افسردگی میگیرم ...ولی از طرفی هم میدونم که اونا هم ادم هستن .. درسته که روی صندلی چرخدار هستند ولی خوب ادمن ... نیستن ؟ گاهی وقتا خیلی با خودم کلنجار میرم که به هیج کس نگاه نکنم و فقط زمین رو نگاه کنم ولی نمیشه ... نسیمه همیشه مچمو میگیره ... همیشه میدونه مشکل من چیه .. همیشه با من سر این قضیه دعوا میکنه ... سخته .. خیلی سخته... ادم واقعا به قدرت خدا پی میبره ..

 

 

شهاب: من دیگه باید برم ...

نسیمه : باشه ... مواظب خودت باش ... هفته ی دیگه میای ؟

شهاب:ببینم چی میشه ... ممکنه با دایی رفتم شمال ...



نکته : نسیمه دختر خالمه ... من و نسیمه هم سن هستیم ... بچه که بودیم با هم بازی میکردیم .. نسیمه از 10 سالگی دیگه نتونست راه بره ... و فلج شد ... نسیمه از 10 سالگی رفت توی اسایشگاه و همراه 2 تا از برادراش (معلول بودن )که اون ها هم توی همون اسایشگاه بودن زندگی کرد ... اسم یکی از برادراش شهاب ( هم اسم من بوده ) و یکی دیگه علی بود ... نسیمه هر 2 تا دادششو در سن 18 سالگی ازدست میده ... از اون موقع به بعد من هر هفته میرم

پیشش ...


بعدا نوشت : راستش خالم و شوهرش با هم دختر خاله و پسر خاله هستن .. در واقع میشه گفت که ازدواج فامیلی باعث شده که همچین اتفاقی بیوفته ... حاصل این ازدواج ۳ بچه ی فلج ... ۳ تا بچه سالم و ۱ بچه ی مرده ... ( البته با ۲ تا بچه ی فلج میشه ۳ تا بچه ی مرده ) از ژنتیکه .. گرفتید یا نه ؟


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo