X
تبلیغات
رایتل

بخور ... نخور

شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 10:48 ب.ظ

- نخور ... انقدر نخور بدبخت میمیری !!!

-نگران نباش مامان هیچیم نمیشه

-چربیت بالاست ... واسه همین سرت گیج میره . نخور !!!

-فدات شم بذار این چند روزی که زنده هستیم خوش باشیم

- د نخور پاشو گمشو ... پاشو بهت میگم ..پاشو برو اتاقتو تمیز کن شده مثل طویله ...

- چشم چشم ...

 

دقیقا 20 سال و 4 ماه و 13 روز بود که آرزو به دل موندم که مامان یه بار به جای

این که بگه نخور بگه بخور .... مادرم بهم هی میگفت نخور و من میخوردم

و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم ... البته چون قدم بلنده ( تقریبا 194 فکر میکنم )

زیاد چاقیم معلوم نمیشه واسه همین همه فکر میکنن من 80 کیلو هستم در صورتی که

اول 90 کیلو بودم و حالا 102 کیلو شدم ...که اون 12 کیلو رو توی 3 هفته ی مسافرت

اظافه کردم .. خلاصه انقدر چربیم بالا رفته بود که روزی دو یا سه بار چشام سیاهی

میرفت .بابا هم  برای دو هفته بهم اجازه رانندگی نداد.خلاصه این که این همه داستان تا قبل

از 5 روز پیش بود ... 5 روز پیش یه دفعه تصمیم گرفتم لاغر کنم ...خیلی دارم تلاش

میکنم که بتونم لاغر کنم .. تا حالا که خوب پیش رفته ... همه دارن تشویقم میکنن ...

 

-بخور .. اینطوری که پیش میری میمیری

- نه مامان میخوام لاغر کنم

- گفتن لاغر کن نه این که یه دفعه همه چیزو قطع کنی .. از این برنجا بیشتر بکش بخور

- نه مامان میخوام لاغر کنم

- گمشو بخور انرژی بگیری ... میمیری

 

و حالا آرزوی من برآورده شد ... مامان بهم گفت بخور

 

(من که آخر نفهمیدم چه کار کنم .. میخورم میگه نخور ... نمی خورم میگه بخور

دیوانه شدم رفت )

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo