X
تبلیغات
رایتل

خون ایرانی ؛ خون شهاب ؛ خون ایرانی

جمعه 18 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:35 ق.ظ

مصطفی : شهاب میتونی با من بیای میخوام برم خون بدم


شهاب : برو بابا من درس دارم..حسش نیست


مصطفی : جان من بیا ...یه لحظه با دوستت بیا درسو  بیخیال


شهاب: ای بابا.. دست گذاشتی روی نقطه ضعفم .. دوست .. خیلی خوب بریم رفیق


سلام .. سلام .. سلام ... سه تا سلام برای تمام دوستان عزیزم ... خوب فصل امتحانات شروع شده و همه درگیر درسو مشق و زندگی هستن .. من هم امیدوارم که تا الان تمام امتحاناتتون رو خوب داده باشید ... خیلی خوبه که ما میریم خون میدیم .. بعضی از مردم هستن که نیاز دارن که خون بگیرن ... و ما به اونا کمک میکنیم .. بعضی از مردم هم لازم دارن که خون بدن ...


مصطفی : سلام ... امدم خون بدم ... چه کاری لازم انجام بدم ؟


دختره : شما هم میخواید خون بدید آقا ؟


شهاب : 


دختره : آقا ؟


شهاب : انشاالله سری بعدی ، که بابا و مامانم هم باشن میام ...


خوشبختانه چون خون ایرانی توی رگ های ما هست و فرهنگ بسیار زیبایی هم داریم نمیتونیم ببینیم که چند نفر در گوشه کنار کشورمون و یا حتی جهان دارن میمیرن ... پس میریم خون میدیم تا بتونیم جون مردم را نجات بدیم ... و سازمان هایی که در این ارتباط دارن توی ایران کار میکنن بسیار خوب عمل کردن ... 


2 روز بعد


شهاب : علی با من میای بریم خون بدیم ...



تازه کارت خون هم میدن که میتونی همه جا جار بزنی که من خون دادم 



آقا : ببخشید ، آقا , آقا کاری داشتید ؟ میخواید خون بدید ؟


علی : بله آقا .. ایشون میخوان خون بدن


شهاب :نههههههه.... پس اون دختر خانومه کو که خون میگرفت ...


آقا : ایشون منتقل شدن به یه مرکز دیگه .. بلاخره میخواید خون بدید یا نه ؟


شهاب : ها ... چیزه ... پشیمون شدم .. اینجا تمیز نیست میترسم HIV بگیرم ..




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo